خاطرات طنز یک رزمنده!!!

کمپوت
داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه هو یه خمپاره اومد و بومممممم ..... نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو برداشتم رفتم سراغش . بهش گفتم تو این لحظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو ...
در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت : من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم . اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو اون کاغذ روشو نکَنید .
بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزیون پخش شه ها یه جمله بهتر بگو برادر ...
با همون لهجه اصفهونیش گفت : اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده.
 
آش صدام
 روزهاي اولي كه خرمشهر آزاد شده بود ، توي كوچه پس‌كوچه ‌هاي شهر براي خودمان مي‌گشتيم و صفا مي‌كرديم . پشت ديوار خانه مخروبه‌اي به عربي نوشته بود : « عاش الصدام » . يك‌دفعه راننده زد روي ترمز و گفت : پس اين مرتيكه آش فروشه ! آن وقت به ما مي‌گويند جاني و خائن و متجاوزه ! »
 
تو حوری هستی؟
فکر کردم که شهید شدم و الان توی بهشتم . اما هنوز حالم جا نیامده که بروم میوه بخورم و زیر درخت ها گشتی بزنم . پرستار یک دفعه وارد شد . من هم که فکر می کردم در بهشت هستم . گفتم: تو حوری هستی ؟ پرستار که فکر کرده بود خیلی زیباست . گفت : بله من حوری هستم . من هم گفتم : اگر تو حوری هستی پس چرا این قدر زشتی ؟ پرستار عصبانی شد و آمپول را محکم در دستم فرو کرد .

شهید محمدعلی جهان آرا

 

ادامه مطلب

ادامه نوشته

سلام

سلام.بالاخره وبلاگ قافله عشق راه افتاد البته هنوز کامل نیست ان شاالله باهمکاری هم کاملش میکنیم.